همراز مهدي
موضوعات
امام زمان مهدی (عجل الله فرجه) (36) قائم آل محمد (33) گالری عکس تصویر فیلم (30) کنکور دانشگاه مهدی (26) مذهبی و معنوی (26) یا اباصالح المهدی (26) روانشناسی اسلامی (26) انتظار فرج و ظهور (25) فلسفه و عرفان لاهوتیان (23) فرهنگی اجتماعی (23) نماز قرآن سنت (22) سلام و صلوات (22) عشق و محبت (22) اخلاقی و سخنرانی (18) حدیث حکایت روایت (17) گل نرجس (17) دجال ملعون (17) آموزشی تحقیقاتی (14) مقاله پیام نامه بیانیه (14) کتاب علم فن آوری (13) عدالت انسانیت مسلمانیت (12) زندگی و خانواده (12) صبر و خویشتن دارى (12) شعر و شاعر (12) مشاوره عمومی نظرات (11) دانلود نرم افزار (9) شجاعت و شهامت (8) غدیر خم (8) سفیانی ملعون (6) اطلاعات و اخبار (6) نویسنده و داستان (6) مسئله پاسخ سوال جواب (6) دعا مناجات دلنوشته (6) ادب هنر طنز (5) شهید و دفاع مقدس (4) سیدحسنی خراسانی یمانی (4) سید عبدالعظیم حسنی (4) فروشگاه اینترنتی (2) جبهه جنگ ایثار شهادت (2) مذهبي و معنوي (2) الاسلام القرآن الکریم الشیعه اهل البیت علیهم السلام (2) آموزشي تحقيقاتي (2) مقاله پيام نامه بيانيه (2) حديث حكايت روايت (2) فلسفه و عرفان لاهوتيان (2) فرهنگي اجتماعي (2) يا اباصالح المهدي (1) روانشناسي اسلامي (1) نويسنده و داستان (1) عدالت انسانيت مسلمانيت (1) كتاب علم فن آوري (1) آدينه و متفرقه (1) Mahdism Doctrine Islamic (1) مرجع تقلید فتوی مجتهد (1) كنكور دانشگاه مهدي (1) امام زمان مهدي (عجل الله فرجه) (1) ورزشی و سیاحتی (1) پزشکی بهداشتی سلامت (1) گل گیاه طبیعت محیط زیست (0) سیاست پول اقتصاد (0) اینترنت رایانه کامپیوتر موبایل (0) سینما تئاتر نمایش (0) آدینه و متفرقه (0) بدون موضوع (49)
صفحه ها
همراز توجه : بیننده عزیز سلام علیکم برای اینکه از این وبلاگ دیدن میکنید سپاسگذارم لطفا برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عجل الله)<1>ءالی<100>صلوات بفرستید که برای برآورده شدن حاجت هم خوب است. آثار نماز آثار نماز نخواندن ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 5 ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 4 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 3 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 2 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 1 مدح و منقبت سوّمين اختر فروزنده امامت و ولايت پنجره امام زمان علیه السلام چهل داستان و چهل حديث از امام حسين (ع) درخشش پنجمين نور ايزدى رمضان، منتخب از مفاتيح الجنان آيين رمضان مناسبتها، احکام، ادعيه و آداب ابوالأسود دوئلي شاعر ايمان و ولايت صداي سخن عشق، حماسه ديني در ادب پیک در وضو شریک نگیرید! قدمگاه کتاب ديگر قرآن! تكلیف عاشق ساعت به وقت شرعی دوازده! علم امام به رفتار ما روزه خواری اکیدا ممنوع! مهر من نثار تو آمنه بنت شريد رسم عاشق کشی اسلام چگونه گسترش يافت؟ فرهنگ ايراني چهار پناهگاه قرآنی تشيع و انديشه‌ شيعي2 تشيع و انديشه‌ شيعي سرز مین مقدس و خاندان آل اشعر خصوصی سازی و سیاست های کلی اصل 44
فيدها
ناگفته هایی از مقام علمی رهبر
آیت‌الله صدوقی گفت این آقای سید علی خیلی مشت‌شان پُر است

به گزارش حوزه دانشگاه خبرگزاری فارس، حجت‌الاسلام و‌المسلمین راشد یزدی استاد حوزه و دانشگاه در همایش "در سایه سار آفتاب " که با موضوع تبیین شخصیت مقام معظم رهبری در هشتمین دوره اردوی آموزشی تشکیلاتی جهاد اکبر اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان مستقل در مشهد مقدس برگزار شد، به بیان خاطراتی از مقام معظم رهبری پرداخت که بخشی از این خاطرات به شرح ذیل است:

* در سال 56 به اتفاق آقای صدوقی و تعدادی از آقایان دیگر، تصمیم گرفتیم برویم به افرادی که در تبعید هستند، سری بزنیم. چون مقام معظم رهبری به ایرانشهر تبعید شده بودند، خدمت ایشان رسیدیم.

به امامت آقای صدوقی نماز مغرب و عشا را خواندیم. من شنیده بودم که در سمت ایرانشهر، کفش‌های خوبی تولید می‌شود، لذا تصمیم گرفتم به بازار بروم و یک جفت کفش بخرم. کارم یک الی دو ساعت طول کشید. به خانه آقای خامنه‌ای تلفن زدم که دیگر آقای صدوقی و آقای خامنه‌ای برای صرف غذا منتظر من نباشند و شام را میل کنند. وقتی برگشتم دیدم این دو بزرگوار هنوز مشغول بحث هستند. من وارد که شدم، آقای صدوقی به من گفت: "ماشاالله، ماشاالله این آقای سید‌علی آقا خیلی مُشت‌شان پر است. "

صبح روز بعد رفتیم چابهار برای زیارت آقای مکارم؛ در این فاصله، اسم آقای خامنه‌ای از دهان آقای صدوقی نیفتاد؛ از بس مجذوب ایشان شده بود.

بعد از زیارت آقای مکارم، گفتم کنار دریا برویم تا مدتی استراحت کنیم. ایشان گفت من می‌خواهم برگردم پیش آقای خامنه‌ای و بعد حدود دو ساعتی با هم بحث کردند. از لحاظ علمی آقای خامنه ای، مورد تائید صد در صد آقای صدوقی بود.

 

* در زمان انقلاب، بین حزب جمهوری اسلامی و امام جمعه بندر عباس اختلافی در گرفت. آقای صدوقی به من گفتند تا درباره اختلاف آنها، گزارشی بیاورم. بعد از تهیه و دادن گزارش آن به آقای صدوقی، ایشان پرسیدند: کی به تهران می‌روی؟ گفتم فردا. ایشان پاکتی را به من دادند. پشت پاکت نوشته بود: "تقدیم به محضر مبارک آیت‌الله‌ العظمی آقای خامنه‌ای "

پسر آقای صدوقی اعتراض کردند که آیا ایشان به مقام آیت‌اللهی رسیده‌اند؟

آقای صدوقی از بالای عینک به پسرش نگاه کرد و گفت: "بله که آیت‌الله‌ هستند. "

* چهارشنبه شب‌ها، آقا جلسه‌ای دارند که ده تن از علما جمع می‌شوند. آقایان احمدی گیلانی، خزعلی، بهجتی، امامی‌کاشانی، مومنی، شیخ محمد‌ یزدی، سید‌جعفر کریمی، آقای شاهرودی و آملی لاریجانی حضور دارند.

گاهی هم ما آنجا می‌رویم.
یکبار خیلی غوغا و سر و صدا شد. بحث پیرامون یک مسئله فقهی پیچیده بود. بعد از اتمام جلسه، آقای شاهرودی به من گفت، امشب من "العلم نور یقضفه الله فی قلب من یشاء " را درک کردم. یعنی "آقا " مچ همه را پیچانده بود.

* من از افتخاراتم این است که هشت ماه در جایی که آقا تبعید بودند، به آنجا تبعید شدم. در آنجا ایشان به من درس می‌داد. یکبار به اتفاق ایشان مشغول بحث بودیم که دو نفر عالم در زدند و خواستند وارد شوند. قرار شد به مدت 20 دقیقه، آقا این بحث را تمام کند و بعد با آن بزرگوران سخن بگوید. در این مدت آن دو بزرگوار مبهوت استدلالات ایشان شند و بعد چندین مرتبه تقدیر کردند.

* زمانی که با مقام معظم رهبری در تبعید بودیم برای ایشان هدیه می‌آوردند و آقا نمی‌پذیرفتند. یکبار به ایشان گفتم با این نپذیرفتن‌ها باعث می‌شوید که ما هم به خاطر شما بسوزیم.

در قبل از تبعید این گونه بودند، الان هم همین گونه‌اند.ایشان از سهم امام، خمس و ... استفاده نمی‌کنند. تمام ما‌یملک این مرد یک خانه گلی در مشهد بود و بعد آن را فروخت و با کمی قرض خانه‌ای در خیابان ایران خرید. پاسدارانی که خانه ندارند، برای مدتی در آن زندگی می‌کنند.

* یکبار به ایشان گفتم نرفته‌اید دیدن خانواده شهدا؟ ایشان گفتند: "چند وقت پیش دیدن یکی از خانواده‌های شهدا در شهرری رفتم. پدر شهید بعد از خوش‌آمد‌ گویی به من گفت: خواهشی دارم که نباید نه بگویید. گفتم: هر کاری از دستم بر آید انجام می‌دهم. گفت: من دو پسر دارم که آنها خانه ندارند کاری کنید که آنها صاحب خانه شوند.

گفتم: من چهار تا پسر دارم، هر چهارتای آنها در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کنند. بعد که از خانه‌شان بیرون آمدم، گفتم پرس و جو کنند که آیا می‌توانند کرایه و اجاره بدهند، که به من خبر دادند آنها سوپر مارکت دارند و می‌توانند اجاره دهند. "

* تمام چیزهایی که به مقام معظم رهبری هدیه داده‌اند، ایشان به موزه حضرت رضا (ع) تقدیم کرده‌اند. هیچ چیزی برای خودشان نگه نمی‌دارند.

چندی قبل به همراه یکی از فرزندان آقا به مراسمی در کیش دعوت شدیم. در برگشت چند دست سرویس کامل ظروف به ما هدیه دادند. بعد از چند روز وقتی به دیدن آقا رفتم ایشان در مورد هدیه گفتند: "نه به درد ما می‌خورد نه به درد مهمان‌های ما " و بعد قرار شد آن را بفروشند و پولش را به فقیران بدهند.

* یکبار در مراسمی چند خانواده، به محضر رهبری آمده بودند و با ایشان دیدار داشتند و ما هم حضور داشتیم. حاج ناصر، چایی برای مهمانان آورد. به من که رسید، گفتم قند برایم ضرر دارد، اگر امکان دارد خرما بیاور. او در نعلبکی خرما گذاشت و برایم آورد. وقتی خرما را به پسر آقا تعارف کردم، پسر حضرت آقا گفتند: من خرما نمی‌خورم؛ خرما برای مهمان آقا است. معلوم نیست جایز باشد من هم از آنها بخورم.

* یکبار خانم آقا به کربلا رفته بود، دختران من وقتی به حضور ایشان رسیدند، خانم آقا گفته بود: من از سن سیزده سالگی خرج سفر کربلا را کنار گذاشتم تا اینکه حالا توانستم یکبار کربلا بروم.

* آقای رفیق‌دوست در کنار مصلی یک عمارتی به عنوان مقر رهبری ساخت، آقا از آنجا بازدید کردند ولی نرفتند.

یکی از آنها به من گفت: به آقا بگو هوای آنجا بهتره و چند دلیل دیگر. وقتی من به حضرت آقا گفتم، آقا فرمود: من یازده سال است اینجا هستم و در این مدت اصلاً احساس هوای بد نکردم، من با بقیه مردم هیچ تفاوتی ندارم من هم مثل بقیه.

برچسب ها :
مثل عمار
حضرت آقا و آقای حجتی، همدیگر را بغل کردند، برای خداحافظی. ما هم ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. همدیگر را رها نمی‌کردند. چشم‌هایشان پر از اشک بود. ما خیلی منقلب شدیم. این صحنه را که دیدیم، به اخوی‌ام گفتم: آدم به یاد ماجرای ابوذر و عمار می‌افتد؛ وقتی می‌خواستند از هم جدا بشوند.

قسمت دوم مصاحبه با حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری

ظاهراً شما حول و حوش سال 54 جلساتی با شهید بهشتی و آقای هاشمی و حاج آقای رسولی و شهید شاه‌آبادی داشتید. آیا این همان جلسات جامعه روحانیت بود یا جلسات دیگری است؟

نه، همان بوده است. یعنی دورانی بوده که زمینه برای تشکیل جامعه روحانیت فراهم می‌شده است. مرحوم مطهری، مرحوم بهشتی و آقا بودند. یک دوره جلسات را آن موقع‌ها خدمت آقا بودیم. یک دوره جلسات هم وقتی که حزب تشکیل شد، سال 57، داشتیم. مرحوم شهید بهشتی، مرحوم شهید باهنر، حضرت آقا و آقای هاشمی بودند. ما هم جزء طلبه‌هایی بودیم که در حزب خدمتشان بودیم. این دوره گردشی بود. یک روز منزل شهید شاه‌آبادی بود. یک روز منزل ما بود. یک روز منزل یکی دیگر از آقایان بود. منزل من هم الهیه بود؛ محله زرگنده که روبه‌روی همین سفارت انگلیس بود. آن‌موقع بحث تشکیل و تأسیس شاخه‌ی روحانیت حزب مطرح بود. آقای معادیخواه و آقای روحانی هم بودند.

علاوه بر این، تبعید ایشان به ایرانشهر، برای من خیلی جالب است. روزی که ما آن‌جا بودیم، حادثه‌ای رخ داد. فروردین سال 57، ما برای دیدن ایشان رفتیم. یعنی برای دیدن همه تبعیدی‌ها رفتیم. با مرحوم شهید اخوی‌‌ام، عباس آقا و یکی‌ دو نفر از دوستان، با ماشین، به یزد رفتیم. از یزد هم رفتیم شهر بابک، بم، سیرجان و بعد هم ایرانشهر و چابهار و سراوان. در همه‌ی این‌جاها، تبعیدی‌ها بودند. در شهر بابک، رفتیم خدمت مرحوم آیت‌الله ربانی املشی. در سیرجان هم رفتیم خدمت جناب آقای غیوری، بعد ما رفتیم به بم. در بم هم تاجری، از تبریز تبعید شده بود. به او هم یک سری زدیم و بلند شدیم رفتیم ایرانشهر، خدمت آقا.
خوب ایشان از قبل من را می‌شناخت. به من لطف و محبت داشت. اخوی من عباس آقا را را هم می‌شناخت. آقای شیخ محمدجواد حجتی کرمانی هم با ایشان آن‌جا بودند. شب را خدمتشان بودیم. خوشبختانه، دانشجوها هم شب به آن‌جا آمدند. من خیلی خوش‌حال شدم که این‌ها آن صحنه را دیدند. آقا را دیدند.

دیگر این‌طور نبود که فکر کنند همه آخوندها آن‌طوری هستند. آقا هم با این‌ها خیلی گرم گرفت. خیلی متین و سنگین برخورد کرد. اصلاً تیپ ایشان این طور بود- الآن هم هست- خیلی مؤدب و گرم بود. من خیلی آرام شدم که الحمدلله آن ذهنیت پاک شد. شب را خدمت ایشان بودیم. صحنه برای من خیلی جالب بود و در عین حال غمبار. گریه هم کردم؛ یعنی اشک در چشمم حلقه زد. صبح یک وقت دیدم که یک مُشت مأمور‌- اول هم نمی‌دانستم مأمورند‌- با لباس شخصی ‌آمدند داخل. کتشان کنار رفت. دیدم کلت هم بسته‌اند. فهمیدم که مأمورند. می‌روند و می‌آیند. نگران شدم که چه حادثه‌ای رخ داده است. آیا آقا را باید از این‌جا، به جای دیگری ببرند؟ چه شده است؟ بعد معلوم شد که همان روز، این مأموران آمدند، آقا شیخ محمدجواد حجتی را از آقا جدا کردند و به یک جای دیگر بردند. آن صحنه‌ای که خیلی برای من غمبار بود، این بود که در راهرو‌- منزل ایشان یک راهروی باریکی داشت- حضرت آقا و آقای حجتی، همدیگر را بغل کردند، برای خداحافظی. ما هم ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. همدیگر را رها نمی‌کردند. چشم‌هایشان پر از اشک بود. ما خیلی منقلب شدیم. این صحنه را که دیدیم، به اخوی‌ام گفتم: آدم به یاد ماجرای ابوذر و عمار می‌افتد؛ وقتی می‌خواستند از هم جدا بشوند. اصلاً تاریخ دارد برایمان تکرار می‌شود. بالاخره آقا شیخ محمدجواد را بردند...

آنچه درست یادم هست، ایشان که به تهران می‌آمدند‌، جامعه‌ی روحانیت- که از قبل هم تشکیل شده بود‌- جلسه‌ی فوق‌العاده می‌گذاشت که حتماً ایشان باشند. به نظر من، ایشان آن‌گونه پیش آقایان مهدوی کنی، مرحوم بهشتی و مرحوم مطهری جایگاه داشتند؛ همه‌ی این آقایان وقتی می‌آمدند، این زمینه بود که حتماً یک جلسه‌ای با ایشان داشته باشیم. منزل مرحوم شهید شاه آبادی در خیابان پیروزی بود. آقا آمدند. خوب برای من همان ذهنیت، مدرسه‌ی حجتیه و خاطرات تداعی شده بود. جالب بود.

آن‌چه سبب شد آن‌جا علاقه‌ی من به ایشان بیشتر شود، یک نکته‌ای بود. واقعاً این‌ها ریزه‌کاری‌های اخلاقی است که آدم الگو می‌گیرد. آن زمان بعضی‌ها عمل‌زده بودند؛ به معنای عمل انقلابی. یعنی اگر نماز اول وقت نشد، نشد. فعلاً جلسه سیاسی داریم مهم‌تر است! انقلاب و سیاست مهم‌تر است. نماز را می‌شود آخر وقت هم خواند! حتی گاهی بعضی‌ها دیگر افراطی بودند. وقتی آدم به آن‌ها می‌گفت: التماس دعا، پاسخ می‌دادند که الآن دیگر دعا گذشت؛ التماس عمل! این‌قدر افراطی بودند.
در آن زمان برای من به عنوان یک طلبه‌ی جوان، جالب بود که آقا آمدند و جلسه تشکیل شد. بحث داغ سیاسی هم شروع شد. حالا موضوع بحث یادم نیست اما جدی بود. به محض این‌که صدای اذان بلند شد، رهبر معظم انقلاب‌ یعنی آقای خامنه‌ای‌ فرمودند: "خوب، اذان را گفتند. بحث را تعطیل کنیم و نماز را بخوانیم، بعد بحث را ادامه بدهیم."

برای من این ریزه‌کاری‌ها خیلی قشنگ بود. ببینید، یک آدم انقلابی است؛ در اوج انقلابی بودن هم هست. اما در عین حال اهل مراقبه است. مراعات اول وقت، مراعات نماز جماعت. بعد هم ایشان را انداختند جلو. آقایان همه بودند. ایشان شد امام جماعت. با یک صلابتی نماز جماعت اول وقت را خواندند و بعداً نشستیم بحث سیاسی را ادامه دادیم. این هم یکی از نقاط عطف در نحوه‌ی ارتباط من با ایشان بود.

از 12 تا 22 بهمن 57 در فعالیت‌های شورای انقلاب و جریان ورود امام به مدرسه رفاه و علوی؛ آیا در آن مقطع، ارتباطی با آقا داشتید؟

آن موقع ایشان در واقع رهبری مشهد را داشتند و بعد آمدند تهران. در تصمیم‌گیری‌ها و شورای انقلاب، من نبودم. اما چون مرکزش مدرسه‌ی رفاه بود، بعضاً جلسات را در آن‌جا تشکیل می‌دادند. پس از آن که امام آمدند، بنده روز 12 بهمن، در خدمتشان بودم. این توفیق نصیب من شد. آن حادثه را هم، شاید لازم نباشد بگویم. در آن ده روز پس از 12 بهمن و قبلش خیلی اتفاق‌ها افتاد. ما در دانشگاه تحصن داشتیم. یعنی جامعه‌ی روحانیت مبارز تهران، در دانشگاه تهران اعلان تحصن کرد. به علّت این‌که دولت بختیار نگذاشته بود امام تشریف بیاورند. بعد هم علمای بلاد به جامعه‌ی روحانیت پیوستند. گروه‌های مردمی و نیروی هوایی آمدند؛ گروه اسلحه، یعنی مهمات‌سازی‌ آمدند؛ کم‌کم گروه‌های مختلف دانشجویی و دانشگاهی هم آمدند. در آن هفته هم آقا حضور و نقش فعالی را در اداره‌ی تحصن داشتند. ایشان، مرحوم شهید مطهری و مرحوم شهید بهشتی در اداره‌ی این یک هفته تحصن در دانشگاه، نقش بسیار بالایی داشتند. ما آن‌جا جزء شاگردپادوهای دم دست آقایان بودیم.

در تحصن دانشگاه که اشاره داشتید، ظاهراً آقا سخنرانی‌ای هم داشتند.

بله. این‌ها نوبتی همه‌شان سخنرانی داشتند. حتی مرحوم منتظری هم بود. در تحصن، ایشان و همین‌طور مرحوم بهشتی سخنرانی داشتند. هر روز صبح بعد از صبحانه، یکی از این آقایان برای افرادی که تازه به ما می‌پیوستند و جمع می‌شدند، سخنرانی می‌کرد. بعد به صورت دسته‌جمعی با هیئت‌هایی که بهشان می‌پیوستند در دانشگاه راهپیمایی می‌کردند. دور دانشگاه می‌رفتند و شعار می‌دادند. مثلاً این شعار معروف که: "وای به حالت بختیار/ اگر خمینی دیر بیاد." همین‌ها را می‌گفتند، دور دانشگاه و باز می‌آمدند مستقر می‌شدند. گاهی علمایی هم که از استان‌ها می‌آمدند، سخنرانی می‌کردند. اما آقا، شهید بهشتی و مرحوم مطهری را من یادم است که هر کدامشان یک روز آن‌جا سخنرانی داشتند.

ایده‌ی تحصن و نحوه‌ی هدایت برنامه‌ها، چه از نظر برنامه‌های کوچک و چه از حیث کلان و بیرون دانشگاه‌- مثل شعار‌ها- چگونه بود؟

این در جامعه‌ی روحانیت تصمیم گرفته شده بود. جامعه مبتکر این کار بود. منتها چون آقا هم آمده بودند و آقایان دیگر هم بودند، در جمع تصمیم گرفته می‌شد.

در این مقاطع، مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتی آقا در ابعاد مختلف، چه بود؟

درباره‌ی حضرت امیر سلام‌الله علیه عبارتی هست از عدی ابن حاتم که شیعه و پیرو امیرالمؤمنین است و از ایشان الگو می‌گیرد. وقتی عُدی خصوصیات امیرالمؤمنین را به معاویه می‌گوید، یکی از آن‌ها این است که علی بین ما که بود، "احدٍ منّا"؛ مثل یکی از خودمان بود. خیلی خودمانی و خاکی. اما در عین حال اُبّهت او چنان بود که تا سخن نمی‌گفت، آدم اجازه و جرأت پیدا نمی‌کرد، یا به خودش اجازه نمی‌داد سخن بگوید. یعنی ضمن وقار و اُبّهت، متواضع و خاکی بود.

بعضی از شخصیت‌ها، آدم‌های خاکی هستند اما دیگر خیلی قاطی می‌شوند. یعنی منزلت‌ها حفظ نمی‌شد. بعضی‌ها هستند می‌خواهند حفظ منزلت کنند، آن وقت اما تافته‌ی جدابافته می‌شوند. یعنی جامعه نمی‌پذیرد و این برخورد را نمی‌پسندد. مثلاً شاید از آن بوی یک نوع تکبر بیاید. در حالی که ممکن است فرد آن قصد را نداشته باشد. می‌خواهد آن شؤون را حفظ کند. هنر این است که یک کسی هم شؤون را حفظ کند، هم در عین حال متواضع و خاکی باشد.
از خصوصیات رهبر معظم انقلاب از اول همین بود. به نظر من همین الآن هم ایشان یکی از خصوصیاتشان این است که آن وقار و آن اُبّهتی را که باید یک روحانی یک مبلغ، باید یک راهنما‌ و یک رهبر باید داشته باشد،‌ خداوند به ایشان تفضل کرده است. در عین حال واقعاً رفیق است.

ایشان هیچ منزلتی در مسایل خلقی، اخلاقی و شخصی برای خودش قائل نیست. ضمن این‌که آن اُبّهت هم هست؛ طوری‌‌که هر مرجعی هم به ایشان برسد، احساس می‌کند باید حریم را نگه دارد. این از ویژگی‌های ایشان است که کمتر آدم‌ها دارند. ولی الحمدلله خدا به ایشان عنایت کرده است.

برچسب ها :
امام رضا و مکاشفه علمی علامه حسن زاده
استاد صمدی آملی، شاگرد و شارح آثار علامه حسن زاده آملی، در مقدمه شرحی که بر مجموعه اشعار علامه، "دفتر دل"، نگاشته است، اشاره ای گذرا دارد به اینکه حضرت علامه ذوالفنون جناب حسن زاده آملى حقیقت علم را از کوثر ولایت عظماى الهى ، یعنى از دهان مطهر و منبع آب حیات انسانى، ثامن الحجج حضرت ولى الله الاعظم على بن موسى الرضا علیهماالسلام چشیده است.

از روی علاقه و کنجکاوی، پاره ای از آثار علامه را کاویدم تا جزئیات بیشتری از چند و چون ماجرا بدانم، عاقبت، بخت و اقبال بلند، در کنار اندکی مطالعه و پیگیری، نتیجه داد.

خوشبختانه استاد، در خلال یکی از کتابهای گران سنگشان، جلد دوم عیون مسائل نفس، تفصیل ماجرا را بازگفته بودند.

اینک این شما و این اصل ماجرا از زبان علامه حسن زاده آملی:

 

"در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى که در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم ؛ در رؤیاى مبارک سحرى به ارض اقدس رضوى تشرف حاصل کردم و به زیادت جمال دل آراى ولى الله اعظم ، ثامن الحجج ، على بن موسى الرضا - علیه و على آبائه و ابنائه آلاف التحیه و الثناء - نائل شدم .

در آن لیله مبارکه قبل از آن که به حضور باهر النور امام (علیه السلام ) مشرف شوم ، مرا به مسجدى بردند که در آن مزار حبیبى از احباء الله بود و من فرمودند: در کنار این تربت دو رکعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه که بر آورده است ، من از روى عشق و علاقه مفرطى که به علم داشتم نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .

سپس به پیشگاه والاى امام هشتم ، سلطان دین رضا - روحى لتربه الفداء، و خاک درش تاج سرم - رسیدم و عرض ادب نمودم ، بدون اینکه سخنى بگویم ، امام که آگاه به سر من بود و اشتیاق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصیل آب حیات علم مى دانست فرمود: نزدیک بیا!

نزدیک رفتم و چشم به روى امام گشودم ، دیدم آب دهانش را جمع کرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود که : بنوش ، امام خم شد و من زیانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع از کوثر دهانش آن آب حیات را بوسیدم و در همان حال به قلبم خطور کرد که امیرالمؤمنین على (علیه السلام ) فرمود: پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله ) آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم که هزار در علم و از هر درس هزار در دیگرى به دوى من گشوده شد.

پس از آن امام (علیه السلام ) طى الارض را عملا به من بنمود، که از آن خواب نوشین شیرین که از هزاران سال بیدارى من بهتر بود به در آمدم ، به آن نوید سحرگاهى امیدوارم که روزى به گفتار حافظ شیرین سخن به ترنم آیم که :
علامه حسن زاده آملی

دوش وقـت سحـــر از غصه نجــــاتم دادند

وندر آن ظلمـــت شـــب آب حیــــاتم دادند

چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى

آن شب قـــــدر که این تازه بـــــراتم دادند

برچسب ها :
اربعین حسینی بر تمام دوست داران آن حضرت تسلیت باد

السلام علیک یا ابا عبدالله

ای ابا عبدالله چقدر مظلومی که ظالمان جهان حتی از توهین به پرچم عزای تو هم رحم و دریغ نکردند خدایا منتقم خون حسین را برسان بر این سالوسیان دنیا پرست و کسانی که با عقلی ناقص پوست هائی نازک و بی زحمت در حالی که قدمی کوچک برای خود سازی اسلامی و شیعی بر نداشته اند بلکه استهزاء هم کرده اند فکر می کنند عقل کل هستند و طوری بر بی عقلی خودشان پا می فشارند که گوئی هیچ استدلالی جز نفسانیت آنها نیست گر چه حتی همین حرف را اگر به آنها بگوئی درک نمی کنند بلکه انکار میکنند تا چه حد نادانی یا ابا صالح بیا ...بیش از این مپسند بی حرمتی ها را . برای فرج صلوات بفرستید...............!

برچسب ها :
دهه فجر بر همه شیعیان جهان مبارک باد

دهه فجر بر همه شیعیان جهان مبارک باد

دهه فجر بر همه شیعیان جهان مبارک باد

برچسب ها :
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 593514
تعداد نوشته ها : 273
تعداد نظرات : 14
پخش زنده
X