همراز مهدي
موضوعات
امام زمان مهدی (عجل الله فرجه) (36) قائم آل محمد (33) گالری عکس تصویر فیلم (30) کنکور دانشگاه مهدی (26) مذهبی و معنوی (26) یا اباصالح المهدی (26) روانشناسی اسلامی (26) انتظار فرج و ظهور (25) فلسفه و عرفان لاهوتیان (23) فرهنگی اجتماعی (23) نماز قرآن سنت (22) سلام و صلوات (22) عشق و محبت (22) اخلاقی و سخنرانی (18) حدیث حکایت روایت (17) گل نرجس (17) دجال ملعون (17) آموزشی تحقیقاتی (14) مقاله پیام نامه بیانیه (14) کتاب علم فن آوری (13) عدالت انسانیت مسلمانیت (12) زندگی و خانواده (12) صبر و خویشتن دارى (12) شعر و شاعر (12) مشاوره عمومی نظرات (11) دانلود نرم افزار (9) شجاعت و شهامت (8) غدیر خم (8) سفیانی ملعون (6) اطلاعات و اخبار (6) نویسنده و داستان (6) مسئله پاسخ سوال جواب (6) دعا مناجات دلنوشته (6) ادب هنر طنز (5) شهید و دفاع مقدس (4) سیدحسنی خراسانی یمانی (4) سید عبدالعظیم حسنی (4) فروشگاه اینترنتی (2) جبهه جنگ ایثار شهادت (2) مذهبي و معنوي (2) الاسلام القرآن الکریم الشیعه اهل البیت علیهم السلام (2) آموزشي تحقيقاتي (2) مقاله پيام نامه بيانيه (2) حديث حكايت روايت (2) فلسفه و عرفان لاهوتيان (2) فرهنگي اجتماعي (2) يا اباصالح المهدي (1) روانشناسي اسلامي (1) نويسنده و داستان (1) عدالت انسانيت مسلمانيت (1) كتاب علم فن آوري (1) آدينه و متفرقه (1) Mahdism Doctrine Islamic (1) مرجع تقلید فتوی مجتهد (1) كنكور دانشگاه مهدي (1) امام زمان مهدي (عجل الله فرجه) (1) ورزشی و سیاحتی (1) پزشکی بهداشتی سلامت (1) گل گیاه طبیعت محیط زیست (0) سیاست پول اقتصاد (0) اینترنت رایانه کامپیوتر موبایل (0) سینما تئاتر نمایش (0) آدینه و متفرقه (0) بدون موضوع (49)
صفحه ها
همراز توجه : بیننده عزیز سلام علیکم برای اینکه از این وبلاگ دیدن میکنید سپاسگذارم لطفا برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عجل الله)<1>ءالی<100>صلوات بفرستید که برای برآورده شدن حاجت هم خوب است. آثار نماز آثار نماز نخواندن ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 5 ويژگي هاي حضرت مهدي (عجل الله) 4 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 3 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 2 ويژگي هاي حضرت مهدي عليه السلام 1 مدح و منقبت سوّمين اختر فروزنده امامت و ولايت پنجره امام زمان علیه السلام چهل داستان و چهل حديث از امام حسين (ع) درخشش پنجمين نور ايزدى رمضان، منتخب از مفاتيح الجنان آيين رمضان مناسبتها، احکام، ادعيه و آداب ابوالأسود دوئلي شاعر ايمان و ولايت صداي سخن عشق، حماسه ديني در ادب پیک در وضو شریک نگیرید! قدمگاه کتاب ديگر قرآن! تكلیف عاشق ساعت به وقت شرعی دوازده! علم امام به رفتار ما روزه خواری اکیدا ممنوع! مهر من نثار تو آمنه بنت شريد رسم عاشق کشی اسلام چگونه گسترش يافت؟ فرهنگ ايراني چهار پناهگاه قرآنی تشيع و انديشه‌ شيعي2 تشيع و انديشه‌ شيعي سرز مین مقدس و خاندان آل اشعر خصوصی سازی و سیاست های کلی اصل 44
فيدها
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
محتشم چشمانش را که باز کرد به اطراف حرکت داد. تاریکی بود و سکوت و نور کم‏فروغ شمعی کوچک. صداهایی از وردست‏خیال، درهم و برهم که موج برمی‏داشت و اوج می‏گرفت.
دردی ویران‏کننده بر رخش پاشیده بود لبهایش لحظه‏ای لرزید و بغض را در سینه‏اش کشت. احساس کرد غمی به سنگینی عالم بر دلش سنگینی می‏کند، غمی که اگر بر کوه فرود می‏آمد می‏شکست و فرو می‏ریخت.
انگار همین دیروز بود. گل زندگیش، پسر دلبندش پیش رویش سوخت و پرپر شد. دلش ازدست روزگار سر رفت. دیگر زندگی و شعر برایش بی‏معنا شده بود. ادبای کاشان و شعرای معاصر در رثای فرزندش بسیار سروده بودند، حتی خودش هم مرثیه‏ای غرا در عظمت این واقعه سروده بود. اما درد او را این چیزها درمان نمی‏کرد.
دوباره بر بستر دراز کشید که چشمش به شیشه مات پنجره افتاد. دلش هری فرو ریخت. انگار دو چشم کوچک و پرمژگان به او خیره شده بود. پسرش بود که می‏گریست و بابا، بابا می‏گفت. چشمانش را مالید، کسی پشت پنجره نبود.
روح صدا در تار و پود محتشم کاشانی حلول کرد. حس غریبی به‏او دست داد. در خود نبود. در مرگ فرزند خود را مقصر می‏دانست، چشمان غم گرفته‏اش را بست تا بار دیگر پسر را در خواب به تماشا بنشیند.
آب بود و آب، آبشارهای بزرگ رودخانه‏های پرجوش و خروش، چشمه‏های زلال، آب همه‏جا بود، او بر هوا می‏رفت و هیچ نمی‏گفت. باغی از دور نمایان شد. بوستانی بزرگ و بی‏انتها، تا چشم کار می‏کرد درخت‏بود و گل و گیاه. سبز سبز. میوه‏هایی آبدار و زرین که همه یکجا به‏ثمر نشسته بودند.
در به‏آرامی باز شد. صدایی ملکوتی از ورای زمان او را به رفتن می‏خواند. خود را در کشاکش راه یله داد، خود نمی‏رفت، بلکه انگار نیرویی نامرئی او را می‏کشاند. احساس کرد که دلش سبک شده است. درد و غم از تنش شسته شده و حالت غریبی‏اش ریخته است.
در خط نگاهش مردی سبزپوش را به نظاره نشست، قامت رسای مردی زیباروی که لبخند می‏زد و او را می‏نگریست.
او را شناخت، دلش گواهی داد او پیامبر رحمت، صلی‏الله‏علیه‏وآله، است. خواست‏برود و دستهایش را غرق بوسه کند، صدای گامهای شمرده‏اش از اعماق زمان به‏گوش می‏رسید، نزدیکتر آمد و نرم‏خندی زد. لبهای حضرت حرکت نمی‏کرد. اما شنید:
تو برای فرزند خود مرثیه می‏سرایی، اما برای فرزند من مرثیه نمی‏گویی؟
آری، دیشب همین را به او فرموده بود. خجالت می‏کشید چشم در چشم پیامبر، صلی‏الله‏علیه‏وآله، بدوزد. یارای آن نداشت که چشم از سیمای پرمحبت او برگیرد، حیران و واله فقط می‏نگریست و دم فرو بسته بود.
پیامبر، صلی‏الله‏علیه‏وآله، فرمود:
چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟
کلام پیامبر، صلی‏الله‏علیه‏وآله، عتاب داشت. عرق بر چهره‏اش نشست.
- «چون تاکنون در این وادی گام برنداشته‏ام. راه ورود برای خود پیدا نکردم‏».
فرمود: بگو:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است.
از خواب پرید. در تاریکی دوات و کاغذ را یافت، دستهایش می‏لرزید. در کلام پیامبر طنین جادویی حق بود و زلال معرفت.
باید امر نبی را اطاعت می‏کرد، باید از حسین، علیه‏السلام، می‏گفت و حادثه بزرگ عاشورا.
بازاین چه شورش است که در خلق عالم است
سرود:
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
مصرع به مصرع و بیت‏به بیت‏سرود، روزها از پس هم می‏رفتند و او تنها با کاغذ و قلم مانوس بود. هرازگاهی چیزی در ذهنش جرقه می‏زد و او را به نوشتن می‏خواند. دستش با کاغذ آشنا بود و ذهنش با ظهر کربلا. به گذشته کوچیده بود. پیش رویش اصحاب نفر به نفر رخصت رزم می‏گرفتند و چون شقایق پرپر می‏شدند. ضیافت عشق بود و آلاله‏های قبیله سربداران سرزمین سرخ بیداری.
به خود آمد. سکوت بود و سکوت. نگاهش با کاغذ آشنا بود. چند بند سروده‏اش را به پایان رسانده بود. مصرعی ناتمام پیش رویش بود:
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
شگفت‏زده شد. عقلش به‏جایی قد نمی‏داد. هرچه بنویسد ممکن است‏به مقام پروردگار سبحان جسارتی کند. قلم از دستش فرو افتاد. رنگ از چهره‏اش پرید. احساس خفقان کرد. سرگیجه گرفت و آرام بر بستر غنود.
- «می‏دانستم که کار به اینجا می‏کشد، راه چاره‏ای نیست... پیش پیامبر، صلی‏الله‏علیه‏وآله، رو سیاه شدم. کجا رفت آن همه نغزگوئیت محتشم؟ یک کاشان بود و یک محتشم. آه، آه، که همه‏اش اسم بود و رسم‏».
خواب به چشمانش آمد. جوانی خوشبوی و رعنا، سبزپوش و زیبا، در همان باغ بهشتی در جای پیامبر ایستاده بود. سلام کرد و پاسخ شنید. حضرت ولی عصر، عجل‏الله‏تعالی‏فرجه، فرمود:
چرا مرثیه خود را به اتمام نمی‏رسانی؟
پاسخ داد:
«در این مصرع به بن‏بست رسیدم، نمی‏توانم رد شوم‏».
فرمود: بگو:
او در دل است و هیچ دلی نیست‏بی‏ملال
یارای حرف زدن نداشت، شوق در رگهایش می‏دوید و زبانه می‏کشید. ندانست کی امام از باغ رفته است. صدای گنگ و مبهم، ذهنش را انباشت. صدا هر لحظه نزدیکتر می‏شد. دسته دسته فرشتگان می‏آمدند و هروله‏کنان، پای می‏کوفتند.
همه سیاه برتن کرده بودند و اشک می‏ریختند، گویا کسی نوحه می‏خواند. صدایش حزن داشت و اندوه، نوحه را اینچنین آغاز کرد:
بازاین چه شورش است‏که‏درخلق‏عالم‏است؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است؟
چشم گشود، پهنه صورتش خیس اشک بود و دستش مدام بالا می‏رفت و بر سینه فرود می‏آمد. انگار زمین و زمان با هم دم گرفته بودند و در عزای سالار شهیدان نوحه‏سرایی می‏کردند.
پی‏نوشتها:
برگرفته از کتاب «نگاه سبز» نوشته حسن جلالی عزیزیان
برچسب ها :
ساقی عطشان
عباس یعنی تا شهادت یکه تازی عباس یعنی عشق یعنی پاکبازی عباس یعنی با شهیدان همنوازی عباس یعنی یک نیستان تکنوازی عباس یعنی رنگ سرخ پرچم عشق یعنی مسیر سبز پر پیچ و خم عشق با عشق بودن تا جنون، یعنی ابو الفضل خورشید در دریای خون، یعنی ابو الفضل جوشیدن بحر وفا، معنای عباس لب تشنه رفتن تا خدا، معنای عباس صد چاک رفتن تا حریم کبریائی صد پاره گشتن در مسیر آشنائی بی‏دست‏با شاه شهیدان، دست دادن بی‏سر، به راه عشق و ایمان سرنهادن بی‏چشم، دیدن چهره رؤیائی یار جاری شدن در دیده دریائی یار بی‏لب نهادن لب به جام باده عشق بی‏گام نوشیدن تمام باده عشق این است مفهوم بلند نام عباس در ساحل بی‏ساحل آرام عباس یک مشک آب عشق و دریائی طراوت یک بارقه از حق و خورشیدی حرارت وقتی که از آب گوارا روزه می‏کرد دریای تشنه آب را دریوزه می‏کرد وقتی که اقیانوس را در مشک می‏ریخت از چشمه چشمان دریا اشک می‏ریخت در آرزوی نوش یک جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود از تب خون علی عباس را تقریر می‏کرد آیات سرخ عشق را تفسیر می‏کرد وقتی زفرط تشنگی آلاله می‏سوخت از چشمه چشمان دریا اشک می‏ریخت در آرزوی نوش یک جرعه از آن لب جان فرات تشنه آتش بود ز تب خون علی عباس را تقریر می‏کرد آیات سرخ عشق را تفسیر می‏کرد وقتی ز فرط تشنگی آلاله می‏سوخت گلهای زهرا از لهیب ناله می‏سوخت می‏سوخت در چنگال شب باغ ستاره می‏سوخت جانش از تف داغ ستاره آمد به سوی خیمه، اقیانوس بر دوش آمد ندای خون حق را حلقه برگوش عباس بود و لشگر شب در مقابل عباس بود و مجمر خورشید در دل رگبار تیر کینه بر عباس بارید اختر ز ابر سینه بر عباس بارید وقتی ه قامت پیش خورشید آب می‏کرد طفل حزین عشق را سیراب می‏کرد وقتی ید پور علی از دست می‏رفت تا خلوت ساقی کوثر مست می‏رفت وقتی که چشمش تیر را خوناب می‏کرد روی عروس عشق را سیماب می‏کرد پایان او آغاز قاموس وفا بود پایان او آغاز کار مصطفی بود با گامهای شور آهنگی دگر زد بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد عباس یعنی یک نیستان تکنوازی هفتاد و دو آهنگ حق را همنوازی
برچسب ها :
تابلوی عشق

شب تاسوعا بود و هوا گرم گرم. در گوشه‏ایی از اتاق کز کرده بودم و به پدر که روی ویلچر، جلوی تابلوی نقاشی‌اش نشسته بود، نگاه می‏کردم. قلم مو رنگ‌ها را در هم می‏ریخت و بعد پایین بوم را قرمز می‏کرد و با همان رنگ، خیمه‏ها آتش می‏گرفت. صدای دسته زنجیرزن از یک طرف و تعزیه‌خوان از دور شنیده می‏شد. دستان پدرم چه ماهرانه صحنه‌ای از کربلا را می‏آفرید. همیشه به پدرم افتخار می‏کردم؛ به خودش، به نام زیبایش و به جد بزرگوارش امام حسین؛ با صدای مادرم به خود آمدم: «مادر جان این شمع‌ها را نذر سقاخانه کرده‏ام. به آن‌جا نمی‏روی؟» گفتم: «بله»
شمع‌ها را از مادرم گرفتم. کفش‌هایم را به پا کردم. صدای دسته عزادار، نزدیک می‌شد. به طرف سقاخانه به راه افتادم. حالا دیگر دسته عزادار نزدیک‌تر شده بود. دسته عزادار را دیدم که به سر کوچه رسیده بود. ایستادم و آن‌ها را تماشا کردم. علم‏های سیاه، دست‌هایی که بالا می‏رفتند و بر سر و سینه‏ها فرود می‏آمدند. صدای سنج و طبل و عزا و کودکان که کاسه‌های آب را به عزاداران تعارف می‏کردند. به یاد شمع‏های مادر افتادم. تا سقاخانه راهی نبود. هر سال، تاسوعا و عاشورا در محله ما کنار سقاخانه تعزیه می‏گرفتند. به سقاخانه رسیدم. آن‌جا را با تصاویری از رشادت‏های امام حسین(ع) و یارانش زینت داده بودند. کنار سقاخانه، دخترکی زیبا با چادری رنگی ایستاده بود و آب می‏نوشید. نگاهم به آب افتاد و بعد از مدتی این اشک‌هایم بود که گونه‌هایم را نوازش می‏داد. به عکس‏های سقاخانه نگاه انداختم و یکی یکی شمع‌‏ها را روشن کردم. با خود گفتم: «آه‏ ای خدای من، چه می‏شد اگر من هم آن‌جا بودم. اگر آن‌جا بودم، کسی را یارای آن نبود که به امامم تعدی کند. صدایی آمد. دقت کردم. صدای فرشته مهربانی بود. نمی‏دانستم از کجا آمده است. از آسمان آمده یا یکی از فرشته‏های نقاشی شده سقاخانه بود؛ اما فهمیدم که می‏داند به چه فکر می‏‌کنم، چرا که گفت: «می‏خواهی به کربلا بروی؟» سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. او دو بال سفید به من داد. بعد از مدتی خود را میان دود و خون و آتش حس کردم. جایی را نمی‏دیدم. صدای شیون زنان، چکاچک شمشیرها و شادی مردانی دیو سیرت همه جا را پر کرده بود. به اطراف می‏دویدم. کفش‏هایم در آمده بودند و پاهایم به خاطر برخورد با شمشیرهای شکسته و خارهای بیابان مجروح شده بودند. گرمی هوا تاب و توانم را گرفته بود. تشنه شده بودم.
صحنه‏ها یکی یکی اتفاق می‏افتادند و من قدرت انجام کاری نداشتم. خود را گم کرده بودم. در گوشه‏ای پناه گرفتم. با خود گفتم: «برای چه پناه گرفته‏ام؟ مگر سال‌ها آرزوی این لحظه را نداشته‌ام؟» بلند شدم و اجساد را به امید یافتن سلاحی زیر و رو کردم، اما چیزی نیافتم.
با خودم گفتم: بهتر است برای یک لحظه هم که شده است، امامم را بیابم.
برچسب ها :
نجوای نیاز
بزمگاه دل‏شدگان
صدای زینب از پشت خیمه‏ها به گوش می‏رسد. کاش این شب هیچ وقت روی سپیده را نمی‏دید و خورشید بر آسمان آبی نمایان نمی‏شد، اما چه باک ... باید خورشید بر پهنه آسمان طلوع کند و حسین در آن صحرای برهوت، تنها.
شب را با دعاهای خویش سپری کردند و نماز گریه را بر سجاده حجاب خواندند. فرصتی نیست تا حسین رازهای نهانی خود را به زینب بگوید فقط این جمله را گفت: «زینب‏جان، برادرت را نیز در نماز شب دعا کن.»
باید آماده سفر باشند. باید این کبوتران حرم انس به پرواز در آیند.
امام بر سجاده محراب خود ایستاد تا آخرین نمازش را در قلب تاریخ بگستراند.
اکنون امام چون شیر در قلب تاریخ، مقابل چندین هزار لشکر ایستاده است.
او باید برود؛ پای در رکاب و دست در شمشیر و سوار بر اسب سوی دشمن ... دیگر کسی نمانده تا فدای حسین شود، حسین تنها مانده است در آن صحرای خون.
آن روز سرِ آل‏کساء بر زمین کربلا افتاد و زینب، سرِ امام عشق، سرِ ولایت دین، سرِ خورشید فاطمه را بر نیزه دید. بوی خون را شنید، صدای خواندن قرآن را از لب‏های حسین بر بالای نیزه شنید: «اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصحابَ الکَهْفِ و الرّقیم کانوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا»

خدای نرگس و اقاقیا
گاهی سکوت، گویاتر از تکلّم و فریاد است. گاهی نبودن، روشن‏ترین دلیل حضور است. گاهی بقا و زندگی جاودانه را با خطی از حماسه و خون، نقش می‏زنند. گاهی ردای سرخ شهادت ـ این جامه بلند خدایی ـ یک آیه است، آیه بودن؛ یک شاهد است، شاهد ایمان. آری ... در قلب نسل‏ها و زمان‏ها در پهنه تاریخ، این گونه زنده‏اند شهیدان ... .
صحنه خونین کربلای معلا،
سندی بر مظلومیت مؤمنان و شیعیان و عباد صالح الهی در طول تاریخ است.
از این نشستن و آن برخاستن، تاریخ، شکل دیگری به خود گرفت و حق، اعتلایی دیگر یافت و عشق، جلوه‏ای نو نمود و شهادت شاهی بزرگ یافت، و نرگس‏ها دیگر چشم‏های خمار معشوق نیستند، آنها تنها گواه کودکان تشنه کربلایند و همراه همسران شهدای آن که سروها و نخل‏های خود را سخاوتمندانه سد راه هجوم پاییز کرده‏اند. ماهی‏های کوچک، با گردش بی‏تابشان در درون تُنگ‏ها، قلب‏های مضطرب کودکان هستند، که در تنگ سینه برای نوشیدن جرعه‏ای آب بی‏قراری می‏کنند.
لاله‏ها و شقایق‏ها دیگر، تن به تشبیهات شاعرانه گذشته نمی‏دهند. آنها خود، با فصاحتی سوسن‏وار از حسین(ع) می‏گویند و نام او را در دل نهفته‏اند و اقاقیا هر روز حدیث عشاق واله را در
گوش باد نجوا می‏کند و زخم‏های کربلایی را آیینه‏وار در کبودای سینه خویش به نمایش می‏گذارند و این اقاقیا، چگونه یک سینه شرحه شرحه از فراق حسین فاطمه(ع)، سر خم می‏کند و روی می‏پوشاند.
آیا به نرگس نگاه نمی‏کنید که چگونه آفریده شده است؟ ... اگر تمامی مردم دست به دست هم بدهند تا آیه‏ای مثل نرگس بیاورند، نمی‏توانند؛ به یقین نمی‏توانند. و تازه این نرگس با تمامی زیبایی خیره‏کننده‏اش در مقابل یک جفت چشم شیوا، چه حرفی برای گفتن دارد؟ جز آنکه از کربلا بگوید.
به تحقیق اگر خدا به جای همه این مخلوقات، همین یک جفت نرگس را می‏آفرید، کافی بود برای اینکه آدمی تمامی عمر، سر از سجده سپاس برندارد. پس، از شراب رایحه نارنج سرمست شوید و خدا را سپاس گذارید که چنین باده‏ای را در آفرینش رقم زده است. دست خودم نیست، حتی اگر مجذوب این شکوفه‏های نارنج هم نباشم، حتی اگر این گل‏های اقاقیا درِ عقل را نبندند و پنجره جنون را نگشایند، حتی اگر این یاس‏های سپید هم بوی معطر خود را در هوا منتشر نکنند و به پر و پای شامه‏ام نپیچد، حتی اگر این علم‏های افراشته شب‏بو هم، شور سینه‏زنی در زیر بیرق بهار را تشدید نکنند، باز هم از حسین(ع) و زینب(س) می‏گویم ... . آری، از صبرهای زینب و دلاوری‏های حسین. زیرا می‏دانم که آنها، به یقین با بیان باران و زبان ناودانی و لهجه شیرین شیروانی‏ها آشنا هستند، و می‏فهمند که بارانی بودن هر دو چشم یعنی چه! و می‏دانند که اشک شوق زمانی پا به عرصه وجود می‏گذارد که دست و زبان و قلم به ناتوانی خود اعتراف کنند و درک می‏کنند که آسمان چگونه به تکلّم دردهای فروهشته خویش می‏نشیند و اگر بگویم که چشمانم برای غربت آنها اشک می‏ریزد، بی‏تردید، می‏فهمند، باور می‏کنند و درک می‏کنند.

اینجا صحبت از وصل است.
آنان که خود می‏دانند که می‏روند، خیالشان از همه راحت‏تر است. لحظاتی می‏گذرد؛ باید قرآن را بوسید و از او کمک طلبید. رمز یا زهرا(س) را شنید و باغ بهشت را در سپیده دید. رو به خط راه می‏افتی. جایی که باید مرز دلت را با شهامت تعیین کنی. جایی که دیگر تکلیف، تو را می‏طلبد. جایی که ممکن است فرشته‏ها به تو لبخند بزنند و با بال خویش دست تو را بگیرند. در ستون قرار می‏گیری، رو به افق. هر گامی که برمی‏داری به دروازه بهشت نزدیک‏تر می‏شوی. افق زیباست خاصه اگر خونین باشد. به خاکریزها می‏رسی، اسب‏هایشان را زین کرده‏اند برای استقامت. چهره‏ها را خوب می‏نگری، دلت نمی‏آید فکر کنی کسی از اینان شهید خواهد شد، هر چه می‏نگری سیر نمی‏شوی. از خاک‏ریزها می‏گذری. به میدان مین، به معبرهای گشوده و نگشوده می‏رسی. چند گام به جلو می‏نهی. اینجا چقدر روشن است همه چیز به رنگ روز است. ستاره‏ها هم آمده‏اند. خورشید آنجا چه می‏کند؟ سایه‏ها چرا فرار می‏کنند؟ چقدر گام زدن آسان است. آسمان تا کناره‏های زمین آمده است. دورترها، کرانه تا کرانه دل چیده‏اند. اینجا، نقطه رهایی است. ابتدای پرواز، آغاز سوز و گداز، انتهای خاک. پلک‏ها شروع دیگری دارند. فرشته‏ها تو را حس می‏کنند و برایت لبخند می‏فرستند. لاله‏ای لابه‏لای قطره‏ای خون آماده شکفتن است، آوازی نورانی بر لبانت می‏گذرد. اسب سپیدی با دو بال تو را به انتظار نشسته است. کسی با نوایی دلربا تو را با قلبی شکافته، پیشانی خونین، گلویی خشکیده و پهلویی شکسته به خویش می‏خواند و سبک می‏شوی. فرشته‏ها را می‏بینی. همه جا سپید است. همه جا روشنایی است و ستاره. فرشته‏ها دست‏هایت را می‏گیرند. تو نیز می‏توانی مثل آنها بال بزنی. پرواز آغاز می‏شود؛ پرواز به سمت بهشت.

تو بودی و چاه
تو بودی و چاه. هر دو دلی داشتید بس بزرگ. وقتی که خورشید رفت و تک‏پرتوش را هم بُرد، سرما بر زمین چیره شد. ابرهای سیاه می‏خواستند ماه را هم از زمین بگیرند و شهاب‏های آتشین بر صورت ماه می‏انداختند. یکی یکی ستاره‏های درخشان اطراف ماه را محو می‏کردند و ماه وسط سیاهی شب تنها ماند. فقط تو بودی و چاه.
تویی که پرتو خونرگ خورشید، سفارشت کرده بود ماه را تنها نگذاری و چاه که همیشه تاریخ دلش خون ماند از ناله‏های ماه در دل تاریک شب.
تو دیدی آنچه فلک نباید می‏دید، تو دیدی وقتی ماه روز را فرا می‏خواند، وقتی زمین را نوید گرمی و آرامش می‏داد. وقتی نور را می‏آورد، خفاشان شب‏پرست فرقت را شکافتند و خونش را تا ابد در دل غروب پاشیدند و غروب تا دنیا دنیاست رنگ خونِ عشق گرفت و هر عاشقی دلش تنگ می‏آید و انتظار غروبی می‏کشد بی‏خون ... . تو دیدی و ماندی تا سفارش پرتو خورشید را و ماه را به انجام برسانی.
تو وقتی ستاره زحل را جغدهای شوم تیرباران کردند، بودی؛ تو وقتی سر خورشیدی دیگر را بر نیزه کردند بودی، و تو فقط تو بودی. فقط تو بودی که با بودنت و دیدنت و در آخر، با گفتنت تمام آن تاریخ را احیا کردی تا ابد؛ و به یقین تو هستی و می‏مانی تا طلوع خورشید، خورشیدی که از شرق می‏آید و زمین را سراسر گرمی و آرامش می‏بخشد.


برچسب ها :
عشق سرگشته
بوی آه شبانه می‏آید ناله‏ای عاشقانه می‏آید
کاروانی به سوی کوی حسین با سرشکی روانه می‏آید
عاشقی سوی تربت معشوق با غمی بیکرانه می‏آید
عشق سرگشته از بیابان‏ها دربه‏در سوی خانه می‏آید
عطر گلهای غرق خون‏شده، باز به مشام زمانه می‏آید
اربعین است و بر مزار پدر دختری نازدانه می‏آید
به سراغ برادری معصوم خواهری، عارفانه می‏آید
گوش ده، جاودانه فریادی بس رسا، زین میانه می‏آید
کای دل، آرام شو! که کشتی حق عاقبت بر کرانه می‏آید
خون مخور ای «شفق» که پاکان را دست حق، پشتوانه می‏آید
برچسب ها :
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 593530
تعداد نوشته ها : 273
تعداد نظرات : 14
پخش زنده
X